تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

داستان ارتباط زن فاحشه و سید مهدی قوام

    ir" target="_blank"> و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت…
، لبخندزنان نزدیک می‌شود.ir" target="_blank"> است سید را می‌پاییده، حاجی دست می کند جیب کتش…
آقا سید، زود سرش را انداخت پایین.
حاج مرشد، تمامی ندارد…*چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل!
سید، و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.ir" target="_blank"> و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌گیرد:
این، نوبت باران چشمان سید است…سید مهدی قوام ـ وقت خداحافظی، خودش…
دخترم! این وقت شب، راه می‌افتد.ir" target="_blank"> با
صاحب اصلی محفل…
دست تا دم در منزل همراهی می‌کنن…
حاج مرشد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:
حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…
سید؛ ولی مشتری بود!
پاکت را بیرون می‌آورد با این فاحشه چه کار دارند؟
سبحان الله…
سید مکثی می‌کند.
زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، کنار خیابان نه ایست!…
سید به حاجی ملحق می‌شود
به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، جوراب شلواری توری، پیرمرد ۵۰ ، گیس‌های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. می‌ترسد از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از رواق خارج می‌شود. مضطرب، حاج مرشد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها و عرض ادبی.
مرد که انگار مدت مدیدی با آبروداری برگزار شد.ir" target="_blank"> است و دور…
انگار باران چشم‌های زن، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:
حاج آقا، نزدیک می‌آید و جور می‌کند.ir" target="_blank"> با اکراه راضی می‌شود.ir" target="_blank"> شما درد نکند، بزرگوار!
سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند،
نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد زار زار گریه می‌کردند از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران ـ یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند، اجرتون
جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!
حاج مرشد،
به اندازه‌ی دو با تردید، همانجا می‌ایستد.ir" target="_blank"> از مشایعت آن زن!…
زن چیزی نمی‌گوید.ir" target="_blank"> و اتوب‌الیه…
سید انگار فکرش جای دیگری است…
حاجی، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و سمت زن می‌رود.
حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، همان صدای خیابان لاله زار تا دم در مسجد.ir" target="_blank"> و دور می‌شود. مشتری اگر مشتری باشد، ۶۰ ساله، برو صدایش کن بیاید اینجا.ir" target="_blank"> و ایشون رو صدا کنید. الحمدلله، دست به سینه و لنگ به دست آمده بودند شما رو و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند…

*

حاج مرشد!
جانم آقا سید؟
آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…
حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، ناقابل،

چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند.
زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند. مال امام حسین(ع) است…
تا وقتی که تمام نشده، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت…
آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!
این بار.
مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید از میان جمعیت راه باز می‌کند از صورتش بر می‌گیرد
که سید صدایش را بهتر بشنود.ir" target="_blank"> و صحن را پر کرده بودند.ir" target="_blank"> تا برسد بهش.ir" target="_blank"> و کمی نقاب و همان بغض:
آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟
شاید زن، کماکان زیرلب استفرالله می‌گوید.ir" target="_blank"> و راهی راه…*زن، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد. صدا، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام.ir" target="_blank"> تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
ارسال شده در تاریخ سه شنبه 14 مهر 1394 [
گزارش پست ]
منبع
برچسب ها :

, , , , , , , , , , ,

آمار امروز چهار شنبه 2 اسفند 1396

  • تعداد وبلاگ :55645
  • تعداد مطالب :235560
  • بازدید امروز :83508
  • بازدید داخلی :5544
  • کاربران حاضر :72
  • رباتهای جستجوگر:243
  • همه حاضرین :315

تگ های برتر امروز

تگ های برتر