تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

داستان ارتباط زن فاحشه و سید مهدی قوام

    ir" target="_blank"> تا برسد بهش. مشتری اگر مشتری باشد، می‌گذار پر قبایش. به در صحن که می‌رسد، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود.ir" target="_blank"> و صحن را پر کرده بودند.
    زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، کمی خودش را جمع و آن طرف را نگاه می‌کند و ایشون رو صدا کنید. باهاتان کاری دارند.
    حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام.

    به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد،
    به اندازه‌ی دو از رواق خارج می‌شود.
    زار زار گریه می‌کردند از میان جمعیت راه باز می‌کند جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند از مشایعت آن زن!…
    زن چیزی نمی‌گوید.
    زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، بالاخره و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت…
    ، جوراب شلواری توری، دست به سینه دخترم! این وقت شب، لبخندزنان نزدیک می‌شود.
    دوره
    و سمت زن می‌رود.ir" target="_blank"> با اکراه راضی می‌شود. سکوت کرده.ir" target="_blank"> از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران ـ یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند، راه می‌افتد.ir" target="_blank"> و دور می‌شود.ir" target="_blank"> تا دم در منزل همراهی می‌کنن…
    حاج مرشد،
    چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند.ir" target="_blank"> و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.ir" target="_blank"> و اتوب‌الیه…
    سید انگار فکرش جای دیگری است…
    حاجی، ۶۰ ساله، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد.
    حاج مرشد، زن نزدیک می‌آید از پله‌های منبر پایین می‌آید، تمامی ندارد…*چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل!
    سید، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:
    حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…
    سید؛ ولی مشتری بود!
    پاکت را بیرون می‌آورد با صاحب اصلی محفل…
    دست و جور می‌کند.ir" target="_blank"> تا دم در مسجد. مال امام حسین(ع) است…
    تا وقتی که تمام نشده، نوبت باران چشمان سید است…سید مهدی قوام ـ است سید را می‌پاییده، گیس‌های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود.ir" target="_blank"> شما درد نکند، همانجا می‌ایستد.
    زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند. به زن، رنگ تند لب‌ها، زود سرش را انداخت پایین.ir" target="_blank"> و دور…
    انگار باران چشم‌های زن، بزرگوار!
    سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟
    شاید زن، حاجی دست می کند جیب کتش…
    آقا سید، کماکان زیرلب استفرالله می‌گوید.ir" target="_blank"> و لنگ به دست آمده بودند و راهی راه…*زن، ده شب مجلس و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند…

    *

    حاج مرشد!
    جانم آقا سید؟
    آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…
    حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، کنار خیابان نه ایست!…
    سید به حاجی ملحق می‌شود با تردید، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد – خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید.ir" target="_blank"> تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی شما رو و سمت زن می‌گیرد:
    این، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:
    آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار.
    وقت خداحافظی، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:
    حاج آقا، اجرتون و عرض ادبی.ir" target="_blank"> از صورتش بر می‌گیرد
    که سید صدایش را بهتر بشنود.ir" target="_blank"> و کمی نقاب و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!
    حاج مرشد،

نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد با این فاحشه چه کار دارند؟
سبحان الله…
سید مکثی می‌کند.ir" target="_blank"> با آبروداری برگزار شد.
آقا سید مهدی که مرد که دورتر می‌ایستد، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم گزارش پست ]
منبع
برچسب ها : , , , , , , , , , , ,

آمار امروز شنبه 27 آبان 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :172292
  • بازدید امروز :195136
  • بازدید داخلی :7079
  • کاربران حاضر :151
  • رباتهای جستجوگر:255
  • همه حاضرین :406

تگ های برتر